زندگی یک بازی دردآور است
زندگی یک اول بی آخر است
زندگی کردیم و اما باختیم
کاخ خود را روی دریا ساختیم
لمس باید کرد این اندوه را
بر کمر باید کشید این کوه را
زندگی را با همین غمها خوش است
با همین بیش و همین کمها خوش است
باختیم و هیچ شاکی نیستیم
بر زمین خوردیم و خاکی نیستیم
غريب است دوست داشتن و عجيب تر از ان است دوست داشته شدن.وقتي مي دانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد. . . و نفس ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده؛به بازيش مي گيريم.هرچه او عاشق تر،ما سرخوش تر،هرچه او دل نازک تر،ما بي رحم تر. . .
تقصير از ما نيست.تمامي قصه هاي عاشقانه اينگونه به گوشمان خوانده شده اند.وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم.وقتي که ديگر رفت،من به انتظار امدنش نشستم.وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست داشته باشد،من اورا دوست داشتم.وقتي که او تمام کرد،من شروع کردم.وقتي که او تمام شد،من اغاز شدم.و چه سخت است تنها شدن!!
چه غم انگيز است وقتي چشمه اي سرد وزلال در برابرت مي جوشد و مي خواند و مي نالد.
تو تشنه ي اتش باشي،و نه اب.و چشمه که خشکيد،و چشمه که از اتش که تو تشنه ان بودي بخار شد و به هوا رفت و اتش کوير را تافت و در خود گداخت و از زمين اتش روييد و از اسمان اتش باريد،تو تشنه اب گردي،و نه اتش!!
و بعد عمري گداختن از غم نبود کسي که تا بود از غم نبود تو مي گداخت. . .!
رسم زندگي اينست.يک روز کسي را دوست داري و روز بعد تنهايي،به همين سادگي! او رفته است و همه چيز تمام شده است،مثل يک مهماني که به اخر مي رسد و تو به حال خود رها مي شوي.
چرا غمگيني؟اين رسم زندگيست.تو نمي تواني انرا تغيير دهي.
کسي را دوست مي دارم،
خداوندا. . .
از بچگي به من اموختند همه را دوست بدار،حال که بزرگ شده ام و کسي را دوست مي دارم،مي گويند فراموشش کن.صبر کردن دردناک است و فراموش کردن دردناک تر و از اين دو دردناک تر ان است که نداني بايد صبر کني يا فراموش؟؟؟
حرف هايي است که هيچگاه زبان ها به هم نمي گويند،حرف هايي است که فقط دست ها مي توانند به هم بگويند.دلي که از پي کسي غمگين است هرکسي را مي تواند تحمل کند.هيچکس بد نيست.دلي که در پي اويي مانده است،برق هر نگاهي جانش را مي خراشد.اما چه رنجي است لذت را تنها بردن و چه زشت است زيبايي را تنها ديدن و چه بدبختي ازاردهنده ايست،تنها خوشبخت بودن؟
در بهشت،تنها بودن سخت تر از کوير است. . .
خداوندا براي همسايه که نان مرا ربود،نان!
براي عزيزاني که قلب مرا شکستند،مهرباني!
براي کساني که روح مرا ازردند،بخشش!
و براي خويشتن خويش اگاهي و عشق مي طلبم. . .
زندگي خوردن و خوابيدن نيست.انتظار و هوس و ديدن و ناديدن نيست.زندگي چون خاريست پر از خار و پر از برگ و پر از عطر لطيف.
تا اسمان راهي نيست،اما تا اسماني شدن راه بسيار است.من رقص دختران هندي را بيشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم.چون انها از روي عشق مي رقصند و اينها از روي عادت نماز مي خوانند.
چه بسيارند کساني که هميشه حرف مي زنند بي انکه چيزي بگويند و چه اندک اند کساني که حرفي
نمي زنند اما بسيار مي گويند.
با تو. . .همه رنگ هاي اين سرزمين را اشنا مي بينم.
باد که میخورد به تنم؛
بارانم می آید...!
هوای اطرافم از باد گذشته، طوفانیست...
خدایا تورا غریب دیدم و غریبانه غریبت شدم،
تورا بخشنده انگاشتم و گناه کار شدم ،
تو را وفادار دیدم و هرجا رفتم بازگشتم ،
تو را گرم دیدم و در سرد ترین لحظه ها به سراغت آمدم ،
تو مرا چه دیدی که وفادار ماندی ؟!
پدر یکی از دوستام بیماریه سختی گرفته،اگه میشه سر نمازاتون براش دعا کنین
گاهی دلم دوکلمه حرف مهربانانه میخواهد...
نه به شکل دوستت دارم ویا نه به شکل بی تو میمیرم...
ساده شایدمثل :
دلتنگ نباش...فردا روز دیگری ست!
خیلی شجاع بود، خیلی نترس.. ؛یکه و تنها از پس ارتش حکومت مرکزی براومد جونش رو گذاشت کف دستش و سرباز راه مشروطیت و آزادی شد،فداکاری کرد، برای ایران، برای من و توبرای اینکه ما یه روزی تو این مملکت آزاد زندگی کنیم.
یه روز یه رشتیه ؛ اسمش میرزا کوچک خان بود،
میرزا کوچک خان جنگلی؛برای مهار کردن گاو وحشی قدرت مطلقه تلاش کرد،برای اینکه کسی تو این مملکت ادعای خدایی نکنه؛اونقدر جنگید تا جونش رو فدای سرزمینش کرد.
یه روز یه لره ؛ اسمش کریم خان زند بود
ساده زیست ، نیك سیرت و عدالت پرور بود و تا ممكن می شد از شدت عمل احتراز می كرد.
یه روز ما همه با هم بودیم.. ،ترک و رشتی و لر و اصفهانی وتا اینکه یه عده رمز دوستی ما رو کشف کردند و قفل دوستی ما رو شکستند .. ؛ حالا دیگه ما برای هم جوک می سازیم،به همدیگه می خندیم،؟!!! و اینجوری شادیم !!!!.. ؛
این از فرهنگ ایرونی به دور است. آخه این نسل جدید نسل قابل اطمینان و متفاوتی هستند پس با هم بخندیم نه به همدیگه :
***************
یه خانومی گربه ای داشت که هووی شوهرش شده بود. آقاهه برای اینکه از شر گربه راحت بشه ، یه روز گربه رو میزنه زیر بغلش و 4 تا خیابون اونطرف تر ولش میکنه.
وقتی میرسه خونه میبینه گربه هه از اون زودتر رسیده خونه!!! این کارو چند بار تکرار میکنه اما نتیجه ای نمیگیره...
یک روز گربه رو برمیداره میذاره تو ماشین بعد از گشتن از چند تا بلوار و پل و رودخانه و ... خلاصه گربه رو پرت میکنه بیرون. یک ساعت بعد زنگ میزنه خونه زنش گوشی رو برمیداره.
مرده میگه : اون گربه ی کره خر خونس؟
زنش میگه : آره.
مرده میگه گوشی رو بهش بده من گم شدم!!!
نمیدونم چه صیغه ایه؛ بلا که نازل میشه همزمان چندتا با هم از زوایای مختلف جیگرتو حال میارن
نمیدونم چه صیغه ایه این دنیا؛ نه اومدنش دست خودمونه، نه رفتنش
نمیدونم چه صیغه ایه؛ بعد یه سفر طولانی دستشویی خونه خود آدم یه صیغه دیگه ست
نمیدنم چه صیغه ایه؛ یه مشت بادوم میخوریم آخریش تلخ از آب درمیاد، مزه خوب دهنو عوض میکنه
نمیدنم چه صیغه ایه؛ هر موقع میخوای شیک صحبت کنی توپق میزنی
نمیدنم چه صیغه ایه؛ هر چيز خوب تو زندگي يا غير قانونيه و يا غير اخلاقي و يا چاق کننده
نمیدونم چه صیغه ایه؛ فرو کردن نی اونجای ساندیس که نوشته " از اين قسمت باز کنيد" سخت تره و از تهش آسونتر
نمیدونم چه صیغه ایه؛ همیشه کلید آخری توی دسته کلید درو باز میکنه
نمیدونم چه صیغه ایه؛ تو سر برگ امتحان هميشه جلوي نام اسم و فاميلو كامل مينوشتیم بعد تازه ميدیدم پايينش نوشته نام خانوادگي
نمیدونم چه صیغه ایه؛ وقتی مردم بهت میگن احمق! در واقع داری راه درست رو میری
نمیدونم چه صیغه ایه؛ دست تو کیفت میکنی همه چی دستت میاد جز اونی که دنبالشی
نمیدونم چه صیغه ایه؛ از هر طرف تو ترافیک برم اگزوز خاور تو پنجره ست
نمیدونم چه صیغه ایه؛ خلال دندون هم لای دندون آدم گیر میکنه
نمیدونم چه صیغه ایه؛ آدم تا یه تصمیم خوب میگیره همش دوست داره از شنبه شروع کنه
نمیدونم چه صیغه شده ؛ ملت حرفه دروغ رو باور میکنند ولی حرف راست رو نه
نمیدونم چه صیغه ایه ؛ هروقت یادت میره در دستشویی رو قفل کنی یکی درو باز میکنه
نمیدنم چه صیغه ایه...یه چیزیو چند وقت استفاده نمیکنی تا میندازیش دور بهش احتیاج پیدا میکنی

